على اصغر ظهيرى
26
قصص الحسين (ع) (فارسى)
عمر از سخن امام حسين عليه السل خجالت كشيد و با كمال شرمندگى گفت : پدر من كه منبر ندارد . طبق اين نقل كه امام حسين عليه السل خود راوى حديث است مىفرمايد : پس از اين ماجرا « عمر » مرا كنار خود نشاند و چون از منبر پائين آمد مرا به خانهء خود برد و به من گفت : چه كسى اين حرفها را به تو ياد داده است ؟ گفتم : به خدا قسم ، كسى اين حرف را به من ياد نداده است . عمر گفت : خوب است گاهگاهى نزد ما بيايى . امام مىفرمايد : من هم روزى نزد « عمر » رفتم و متوجه شدم كه با معاوية خلوت كرده است و پسرش « عبداللَّه بن عمر » در خانه ايستاده بود ، پس من هم برگشتم . عمر بعدها مرا ديد و گفت : تو را نديدم ! گفتم : من آمدم ، ولى تا با معاويه خلوت كرده بودى ، پس من هم برگشتم . عمر گفت : تو از پسرم عبداللَّه شايستهترى ؛ زيرا اين عظمت و بزرگى ما اول از ناحيه خدا و سپس از طرف شما خاندان است . « 1 »
--> ( 1 ) - زندگانى امام حسين عليه السلام ، رسولى محلّاتى ، ص 38 .